خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





آوارگی

    نه می دانم چه وقت؟ نه می دانم چرا؟ و نه می دانم چگونه..... روح بیقرار مرا با عصارۀ آوارگی در هم آمیخته اند؟ سرشت مرا با بی خانمانی و بی سرزمینی و ناآرامی، چنان پیوسته اند که گویی جز این نمی توانسته اند و غیر از این ترکیب، هیچ حالت دیگری، هرگز قابل تصور نبوده است!

    از زمانی که به یاد دارم، سقفی موقتی، همواره برایم جذاب تر از پناهگاهی ماندگار بوده است، رفتن را بیشتر از ماندن می پسندیده ام، دل به بودن نبسته ام، از مال و منال اندوختن، چیزی ندانسته ام، چنان که زندگی این روزهایم نیز، گواه همین راه و رسم است. به مانند زندانی ای که محبسش را هر از چند گاهی تغییر داده است تا رنج زندان، کمتر بیازاردش.... و رهایی، همواره آرزویی در دور دست که می باید برای یافتنش، بار بربست و راه در پیش گرفت. همین است که راه را اینچنین عاشقانه دوست دارم؛ همین است که هر گیاهش، هر صدایش، هر سنگریزه و جوی کوچکش، برایم نشانه ایست از یافتن محبوبی که به اندازۀ فدا کردن همۀ عمر، ارزش دارد. اینگونه است که برای من، آوارگی، آزادی ست....

    سبکبار سفر کردن، نه علامت فقر و تهیدستی، که عین بی نیازی و دارایی ست. این که همۀ دنیایت را در کوله باری جای بدهی و همۀ عشقت را در بیکرانگی قلبت بریزی و پای در راه بگذاری؛ این که از چشمه های خنک جوشیده از دل کوه های استوار و مغرور، بنوشی؛ این که آفتاب، پناه روزهایت باشد و آسمانی بی انتها و سرشار از ستاره، سقف شب هایت گردد؛ این که در سایه سار درختان تنومند و قد برافراشته و پر برگ، بیآرامی و با وزش نسیم در گندمزار و پیچش قاصدک ها در هوای بهاری به رقص درآیی و از موسیقی موزون طبیعت به وجد بیایی و نشانه های زندگی را در هر حرکت، هر پرواز، هر رد پا، هر تپش، هر جوشش، هر بارش و هر تابش، سراغ بگیری؛ این که بتوانی ساعت ها با تماشای جلوه نمایی و دگرگونی شکل ابرهای سپید، سرگرم شوی؛ این که دل و نگاه از زمین برکنی و با زمان به بازی بنشینی..... به خدا که اوجِ دارندگی و ثروت است....

    و چه شگرف! که آوارگی، هم دل کندن است و هم دل بستن؛ و مگر می توان، بی دل کندن، دل سپرد؛ و بی دل سپردن، عشق ورزید و بی عشق ورزیدن، انگیزه داشت و بی انگیزه داشتن، رهسپار شد و بی ره سپردن، رسید؟ و شگفتی دیگر این که، در این معنا، رسیدن، نه در پایان راه، که در خود راه، در دل راه، نهفته است.... و چه سرخوشی شیرینی ست، رسیدن در عین ره سپردن!

    ببین چگونه معناها، در مسیر آوارگی، دگرگون می شوند و رنگ و مفهومی دیگر می یابند. ببین که منزل، دیگر نه قرارگاهی دائمی و طولانی، که مأمنی کوتاه مدت و ناپایدار می شود؛ و ببین که گاه، یک نگاه گذرا، یادی همیشگی بر جای می گذارد......... ببین که آب، چگونه تشنه ات می سازد، حریص تر از همیشه، در جست و جوی سرچشمه ها؛ و ببین که چگونه از سراب، سیراب می شوی و کویر، حکایت از رویش می گوید، ناب و دلنشین! خاک، بستر نرم می شود و ماه، روی انداز گرم..... آتش، همنشین مهربان تاریکی می گردد و روزها را به انتظار شب به سر می بری، تا تابش را نه از خورشید، که از تلألؤ کرم های شب تاب سراغ بگیری....

    زیبایی را دیگر فقط در گل ها و پروانه ها نمی جویی؛ رفتن، نشانۀ سلامتی و سرزندگی و شادابیست و ماندن، گواه بر رخوت و بی رمقی و دل مردگی.....

    هر واژه در قاموس مسافر بی مقصد، مفهومی دیگر دارد، که تنـــها خودش آن را در می یابد و می داند؛ و چه چیز لذت بخش تر از این که برای خودت، لغتنامه ای داشته باشی، سرشار از معناهای متفاوت تا آنها را با اهالی سفرهای همیشگی، سهیم شوی و در میان بگذاری.....

        

     


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ببین ,راه، ,آوارگی، ,همین ,دانم ,مفهومی دیگر ,
    آوارگی

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده