خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





خانۀ تو

    نمی دانم چه می خواهم و می دانم چه می خواهم! تناقض های بی پایان، رسم روزهای بودن من است، تا هستم. اما چه کنم که اکنون، بیش از هر زمان دیگر، تمنای بودن با تو را دارم و خواستن تو حاصل نمی شود، مگر با نبودنم! بگو چه کنم؟! دلم تا هوای خانۀ تو پر می کشد، می گریزم از تمام پای بندی ها. هوای بودن با تو، هوای آزادی و آسودگی ست، می دانم. تو را می خواهم، تو را....... تکرار می کنم، بی شمار و بی یک لحظه درنگ، چون دیوانه ای رانده شده، کز کرده و به خود پیچیده از سرمای شب های پاییزی، خرابه ای یافته و پناه برده زیر سقفکی بی ثبات، کلافه از چکه های بی امان و بارش بی پروای باران و غرش پی در پی آسمان........ های های های...... گریه می کنم و می خندم، زار می زنم و یک ریز نام توست که صدا می کنم...

    و تنها یک دیوانه می تواند به باور بی تردید آمدنت، نامی را صدا بزند که در اندیشۀ دیگران، هیچ امیدی به آمدنش نیست. و خوب می دانی و خوب می دانم که اگر از تمام هستی یک انتخاب داشته باشم، هیچ برنخواهم داشت، جز یقین به بودنت، به آمدنت، در دشوارترین لحظه های  تنهاییم. چه کسی می فهمد که وقتی دیوانه ای با شدت و غلظت، اصرار می کند بر یقینی که از قلبش بر می خیزد و از چشمانش می جوشد و بر زبانش جاری می شود، تا چه حد به آن چه می گوید و اصرار     می ورزد باور دارد؟ و اگر می دانستند، اگر می فهمیدند، اگر..... اگر.... اگر.... همۀ عاقلان عالم بر این ایمان بی تردید، غبطه می خوردند!

    چه اهمیت دارد؟!

    برای رانده شده ای که خود را هر چه سخت تر در پاره پلاسی در هم می پیچد و به آسمان   می نگرد و چشم هایش را می بندد و یک ریز نامی را صدا می زند، انگار که کلامی جز آن را نیاموخته و اسمی غیر از آن را نمی شناسد. تکرار می کند و تکرار..... که به اعجاز تکرار ایمان دارد، که شگفتی بی بدیل حضور را می شناسد، می فهمد، به خدا که می فهمد......!

    بگذار دیوانه اش بخوانند، به سنگش برانند، به دشنامش بیازارند، از دردش خم به ابرو نیارند! بگذار بنالد به درد، کیست که دلش ذره ای نالیدن بی آزرم نخواهد؟ و امان و دریغ از یک شانۀ آشنا و امن.... دریغ.....

    هوا سرد است خواهرکم! دلم سرد است، سردتر از همۀ روزهای بی کسی.   نمی بینی که چگونه مچاله شده ام؟ بی پناه و سرگردان، بی حال و بی آینده، افسرده و فرسوده، غمگین و تک افتاده، بی آشیان و آواره و سرما زده، لرزان و ناامید.....

    بر حال نزارم رحم کن....

    چه حس شگرفی است، این سایۀ گـرم که از پس برقی که در سراسر آسمان و زمین  می درخشد و رعدی که با فریاد من در هم می آمیزد، وجود تکیده ام را می پوشاند و سکوتی لبریز از آرامش و سبکبالی و سرمستی را به همراه می آورد.

    خواب نیست، ترنم نغمه سرایی مرغکان و زمزمۀ موسیقی جاری در رقص برگ های درختان. وهم نیست، نوری که بر آن چشم می گشایم، خیال نیست، چهرۀ آشنایی که می بینم.

    نشسته ای، باوقار و زیبا و دلفریب، به مانند همیشه، تکیه زده بر حریری تافته از جوشش چشمه های زلال و نسیم پیچیده در عطر گلستان های بی انتها. با همان گیسوان بلند و صاف، لطافتی برگرفته از نور مهتاب، چهره ای به درخشندگی پرفروغ ترین ستارۀ آسمان، زیباتر از نغزترین واژه های جاری شده بر زبان فرشتگان؛ و لبخندی که همواره روحی دوباره در کالبد شکسته ام می دمد.

    دانه های انار است، چون یاقوت های خوشرنگ در مقابلت؛ و گرمای دست ظریف تو، بر پیشانیم. دیگر هیچ دردی ندارم خواهرکم. دیگر خواهشی ندارم، جز آن که گونه های نشان یافته از محبت همیشه ات را، با یکایک خط های انگشتانم لمس کنم. جز آن که آغوش مهربانت را برای قرار یافتن بی قراری هایم، حس کنم.

    خانۀ تو، پایان همۀ پریشانی هاست.    


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : دیوانه ,دانم ,تکرار ,است، ,نیست، ,جاری ,
    خانۀ تو

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده