خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





نجوای خاموش

    عشق در سکوت می گذرد و ما چه بی سرانجام، فریاد می کشیم! عشق بی بهانه می آید و ما چه بی ثمر در پی یافتن بهانه ایم! عشق جاری بی نهایت است و چه مغرورانه از جست و جویش در زیر صخره های سترگ به خود می بالیم! عشق نور است، مهر فروزان است و خورشید تابان؛ و چه خام دستانه از شمع و پروانه سخن می رانیم! ها...! لغتی یافتم، از آنها که گاه در کفۀ ترازوی معنا که می گذاری، سنگینی بی بدیلش را همان لحظه حس می کنی؛ می چشی، می فهمی، می شناسی، می دانی، می خوانی. شمع....... چه یادآور مهجوری!

    تا به تاریکی برنخورده باشی، تا شب را درنیافته باشی، تا خاموشی را ندانی که چیست، تا همۀ امیدواریت بسته به یک جرقه و شعله ای لرزان و گرمایی بی ثبات نباشد؛ شمع را نخواهی شناخت. گمانت چیزی بیش از قطعه مومی سخت که فتیله ای در خود دارد و گرما از آن جز توده ای بی شکل باقی می گذارد را در نمی یابد.

    ذوب می شوی، ذوب..... همراه با حرارتی که در سراسر وجودت زبانه می کشد، می سوزی، می سازی........ چه می سازی؟!!

    اگر در سوختن، ساختنی بود؛ که اینک در هر گوشۀ عالم، یادبودی سر بر آسمان می سایید و طعنه به کوهساران می زد!

    آی ساقۀ گندم! دانۀ قاصدک! ذرۀ خاک! آی چشمه و های سکوت، سکوت، سکوت..... های زمزمۀ دلنشین و خنک صبحگاهی؛ کجایید؟! احساس بی بهانۀ من در ناز و نوازش شما نهفته است.

    شده که دانۀ گندم باشی؟ شده قاصدک شوی؟ چه وقت توانسته ای تن به باد بسپری و دل به آسمان؟ کی جاری شدی؟ چه رویاندی؟ چگونه با صدای بر هم خوردن برگ ها شکستی، فرو ریختی، از آسمان به زمین آمدی، جاری شدی، رقصیدی، خندیدی، بخشیدی و باز به آسمان.....

    دلت برایم تنگ نشده؟ دلم برایت تنگ شده! هوای آمدن نداری؟ هوای بودن ندارم! طاق شد طاقتم، طاق شد...... دلم می خواهد همۀ بودنت را ببلعم، می خواهم با تو یکی شوم، تو باشم و نه دیگری؛ که "من"، واژۀ غریبی است، هزار سال دور از وجودی که از خود می شناسم!

    هزار سال...... چه زود گذشت! و شاید هزار هزار سال...... نمی دانم. دیگر مهم نیست! آن قدر یادم هست که بال هایم شکسته بود، رانده شده بودم، به گناه بی گناهی!

    نگاهت کردم....... روی گرداندی...... و من به عادت همیشه، هیچ نگفتم. می دانستم و می دانستی که این لجبازی همیشۀ بی سرانجام، میان من و تو، هیچ پایانی ندارد!

    می دانستم و می دانستی، که من خودم را به سرخوشی بازی کودکانه ای خواهم سپرد تا نه تو را، که خودم را، که من را، از یاد ببرم. تا ندانی که بنای سرسختی با که گذاشته ای! با هیچکس!

    من قدم بر می داشتم، گاه می دویدم و گاه، روی بر می گرداندم و رد پایم را بر بستر نرم و داغ بیابان مرور می کردم، تا بدانی که هستم، ببینی که سرخوشم، دلت هوای آمدن کند و آن گاه پنهان می شدم تاتو نیز همچون من حیران بمانی در جست و جوی آن که رد پایش هست و خودش نیست!

    دل نگران شوی.... مبادا نباشد! مبادا نیاید! صدا بزنی، فریاد بکشی، های....... کجایی؟ و پاسخی جز این نیابی که: کجایی.....؟ کجایی.....؟ کجایی......؟!

    من اینجایم؛ نزدیک تر از همیشه؛ مرا با قلبت، با احساست ببین، باورم کن، تا حضورم را در وجودت دریابی. در پی من نیا، مرا به خود بخوان تا با تو باشم؛ همچون تو، خود تو، یک وجود، یک نَفَس، یک تن، یک جان......

    بال هایم را باز گردان. تنها به این شرط باز خواهم گشت! پرواز برای من، دیگر حس غرور آمیز اوج گرفتن نیست؛ مرهم تلخی است بر درد تنهایی، که چشیدنش را هیچ وقت، با هیچکس، شریک نشدم....

     


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : هزار ,کجایی ,خواهم ,هوای ,آسمان ,جاری ,هوای آمدن ,
    نجوای خاموش

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده